
کمی
همین کنج کوچه بایستیم
دیر نمیشود
نگذار شتاب این رهگذران در تو رخنه کند
آنان که نمیدانند به کجا میروند
شتاب میکنند
نکن
بگذار آخرین سیگارمان را
تکیه داده به همین دیوار سیمانی نمناک
بکشیم
نگاه خیره این مردم شتاب زده را
بدل نگیر
شتاب زدگان از ایستادن
همچون رفتگان
میترسند.
یادت میآید
روی دیوار خانه
بالای کتاب عوالم خیال
در قاب چوبی
عکس زنی عریان هست
که درحجم جمجمه ی بزرگش
گل های زیبای بنفش و سرخ و سفید
زندگی میکنند .
آن تو ایی
که پیش روی دریا ایستادهای
گذشته تنها تا ساحل میآید
و آن گاه که به دور دست دریا نگاه کنی
خاموش میشود
و گل های زیبایی در اندیشه تو می روید
چون زنی
فراتر از عوالم خیال
حتی در من هم اثر میگذارد
مرداب اندیشههای تاریکم
در میان سمفونی داروک ها
سرزمین نیلوفر های زیبای آبی میشود
از عطر اندیشه ی دریا دیده ی تو.
بیا
چمدانت را بگیر
از کنج کوچه که پیچیدیم
من
میایستم
تو بسمت ایستگاه برو
من میایستم
اگر خواستی به دریا نگاهی کنی
تنها کافیست
برگردی.

نگاهم در آیینه
فرو میریزد
جزیره ای به زیر آب
میرود
در ساحل آیینه
دستانی کورمال
عطر تو را میجویند
و پرندگان
بودن جزیره را
فراموش میکنند...
به نام تک نوازنده ی عــــــشــــــق
صدای تیک و تاک ساعتی که تمام هوش و حواسم
برای دیدن دست نوشته هایت را به خود جلب میکند...
مانند موسیقی بی کلام نی ، آوازه ی گوشم شده است...
هرروز دلتنگ تر از دیروز،
هرروز چشم انتظار تر از دیروز ...
هرروز و هرروز و هرروز تکراری تر از دیروز... سال ها،ماه ها،روز ها،شب ها،دقیقه ها و حتی ثانیه ها را برای دیدنت شمارش میکنم،انگشتانم هم دگر تاب ندارند استاد.. اما هیچ خبری نیست...هنوز به پایان نرسیده این روز های دشوار انتظار... امیددارم که طلوعی فرا رسد و
ظهور ماه درخشان هنر را در حال و هوای وب خود تماشا...

با عینک هم
خیال تورا تار می بینم...
گویی فصل موسیقی ظهور تو،
آغاز شده است...


تمام پروانه ها قاصدک بودند...
به هر قاصدکی راز چشمان تو را گفتم ، پروانه شد..!
تمام پروانه ها ادای پشمان تو را در می آورند...
چون ((بغض مرا دوست دارند...!!!))
فرقی نمی کند باران ببارد یانه...
فرقی نمی کند چشمان تو به چه رنگ باشد!!
به خانه میرسم یانه..
مهم نیست...
من کلاهی ندارم که ز سر بردارم
یا دندانی نمانده است تا لبخندی بسازم!!..
من و تو
خاطرات درختان یک کوچه ایم...


من این چنین خاک آلود
از تدفین رفتنت آمده ام
بارانی ام را بگیر
خیس از تمناست
فانوس را بگیران...


زمستان آمده است خسته ام!
می خوابم...
بهار که آمد پیله ام را می شکافم
تا با پرهای خیس دوباره عاشقت شوم...
تاول پاهایم که خشک شود..
دوباره عاشقت می شوم..
دوباره راه می افتم..
دوباره گم می شوم..
هر طور شده این راه را تاآخر می روم...