به نام مکانیک قلب ها 
باز هم خیال تو مرا برداشت
کجا می برد، نمیدانم؟؟!!!
حال و هوایی دارد نبودنت...هیچ نمیدانی...نمی دانی وقتی در انبوه آدمهایی که زندگی می کنی که حرفشان،
شادی شان،هدیه دادنشان زجرت می دهند؛چه برسد به زخم زبانشان درد دارد،درد...
دردی که شاید توهم آن را چشیده باشی اما نه به اندازه ی من... هرچه تلقین
میکنم که دنیا گذراست ،این روزهای سخت گذراست،این تنهایی ات تمامی دارد اما همچنان از ندیدن تو،
از بغل نکردن تو می ترسم...
از این زندگی می ترسم،از آدمهایش که فکر می کنند به سودما کار می کنند هم می ترسم
می گویند تمام دنیای "آدم"فقط یک نفر می تواند باشد....
من آن یک نفر راهم ندارم...به امید آنکه دست تقدیر دست مرا به او برساند زندگی را پشت سر میگذارم...
کلمه ای ذهن مرا درگیر کرده است :امید: حکایت امیدواری حکایت من است...
امید را زنگی آموخت...آموخت که همیشه شاد باشم
اما تنها دریک موضوع کوتاهی کرده است به من تحمل دوری را نیاموخت؛
دوری ای که هرکسی در مقابلش تاب و توان ندارد
به این دلیل نمیدانم زنده ام یانه؟ احساس دارم یانه؟
نمیدانم چگونه متحمل این سختی بوده ام...درابتدا مردم فلسفه میبافتند که:
بهش فکرنکن عادت میکنی ...آری حال بعداز عمری سال عادت کرده ام
اما جان و رمقی در خود نمیبینم...
میدانم ریسک بزرگیست؛ ساکت ماندن و تسلیم شدن سر زندگی ات، سر آینده ات...
" اما من امید دارم... " 

شانه ات کو؟؟؟!!!
باز دنیایم به هم ریخته...!

نفس تنگ دارم...
دل تنگ دارم...
چشم انتظار دارم...
دوری و غصه و بیقراری دارم...دوری کسی که ازجانم گران تراست...
بغضی دارم به اندازه ی یک آه که آسمان را تیره و تار و آرایش زمین را برهم میزند،
همانطورکه آرایش زندگی من درهم و برهم است....!
"امیدوارم آرایش زندگی هیچکس به هم نخوره.."
دوستون دارم...
روزگار نبــــــــــــــــــــــــــــــــودنــــتــــــــــ را دیـــــکــــــــتــــــه میکــــــــند
و "من" مثل همــــــــیشـــــــــه صفر شــــــده ام!
هنــــــــــــوز نبـــــــــــودنت را یـــــاد نگرفتـــــه ام...!



آن که میرود نمیداند
اما...
آن که بدرقه میکند خوب میداند کاسه آب معجزه نمیکند..!

گاهی آنقدر دلم هوایت را میکند
شک میکنم به اینکه ، این دل مال من است یا تو . . .
اینطور نمیشود
باید یک غریق نجات همیشه همراهم باشد
غرق در فکرت شدن اصلا دست خودم نیست …

کمی
همین کنج کوچه بایستیم
دیر نمیشود
نگذار شتاب این رهگذران در تو رخنه کند
آنان که نمیدانند به کجا میروند
شتاب میکنند
نکن
بگذار آخرین سیگارمان را
تکیه داده به همین دیوار سیمانی نمناک
بکشیم
نگاه خیره این مردم شتاب زده را
بدل نگیر
شتاب زدگان از ایستادن
همچون رفتگان
میترسند.
یادت میآید
روی دیوار خانه
بالای کتاب عوالم خیال
در قاب چوبی
عکس زنی عریان هست
که درحجم جمجمه ی بزرگش
گل های زیبای بنفش و سرخ و سفید
زندگی میکنند .
آن تو ایی
که پیش روی دریا ایستادهای
گذشته تنها تا ساحل میآید
و آن گاه که به دور دست دریا نگاه کنی
خاموش میشود
و گل های زیبایی در اندیشه تو می روید
چون زنی
فراتر از عوالم خیال
حتی در من هم اثر میگذارد
مرداب اندیشههای تاریکم
در میان سمفونی داروک ها
سرزمین نیلوفر های زیبای آبی میشود
از عطر اندیشه ی دریا دیده ی تو.
بیا
چمدانت را بگیر
از کنج کوچه که پیچیدیم
من
میایستم
تو بسمت ایستگاه برو
من میایستم
اگر خواستی به دریا نگاهی کنی
تنها کافیست
برگردی.

نگاهم در آیینه
فرو میریزد
جزیره ای به زیر آب
میرود
در ساحل آیینه
دستانی کورمال
عطر تو را میجویند
و پرندگان
بودن جزیره را
فراموش میکنند...
به نام تک نوازنده ی عــــــشــــــق
صدای تیک و تاک ساعتی که تمام هوش و حواسم
برای دیدن دست نوشته هایت را به خود جلب میکند...
مانند موسیقی بی کلام نی ، آوازه ی گوشم شده است...
هرروز دلتنگ تر از دیروز،
هرروز چشم انتظار تر از دیروز ...
هرروز و هرروز و هرروز تکراری تر از دیروز... سال ها،ماه ها،روز ها،شب ها،دقیقه ها و حتی ثانیه ها را برای دیدنت شمارش میکنم،انگشتانم هم دگر تاب ندارند استاد.. اما هیچ خبری نیست...هنوز به پایان نرسیده این روز های دشوار انتظار... امیددارم که طلوعی فرا رسد و
ظهور ماه درخشان هنر را در حال و هوای وب خود تماشا...