دوباره شروع...
 
چند وقتی است سعی دارم احساسات قلبم را بشناسم...
 
قبلأها اگر ناراحت میشد،
 
اگر دلش میگرفت،
 
اگر سرم غرغر میکرد،
 
دلیلش را ، احساسش را به من میگفت
 
اما الان...
 

 


نه غرغر میکند،
 
نه التماس،
 
و نه حتی نیم نگاهی به من...
 
با من قهر کرده و دیگر سراغی از من نمیگیرد.
 
دیگر غصه هایش را
 
شادی هایش را
 
گله هایش را
 
هوس کردن هایش را به من نمیگوید....
 
دیگر مرا شریک احساساتش نمیکند...
 
سراغش که میروم تا دردودل هایش را بشنوم،
 
اول طبق معمول سکوت میکند...
 
بعد یک سری احساساتی را به سراغ من میفرستد که...
 
که تلخ است....
 
اخر قلب کوچک من،
 
این همه تلخی از کجا عزیزم؟؟؟
 
درست است حق با تو
 
میدانم....
 
میدانم که یک مدت تورا نمیدیدم
 
میدانم که یک مدت به عقلم گوش میدادم
 
میدانم که دلت را شکستم قلب کوچکم
 
همه ی این ها را میدانم
 
و الان که اینجا نشسته ام و نیازت میکنم
 
سخت پشیمانم....
 
پشبمانم قلب کوچکم.....
 
تازه فهمیدم که نمی توانم با عقلم
 
خیال پردازی کنم
 
دوست داشته باشم
 
غمگین شوم
 
بارانی شوم
 
بخندم
 
شاد شوم
 
رویا ببینم
 
و حتی گاهی دیوانه بازی در بیاورم...!
 
قلب کوچکم
 
بدون تو دیگر
 
خیال هایم دوست داشتنی نیست
 
رویاهایم ان چیزی که میخواهم نیست
 
گریه هایم ان بهانه ی همیشگی نیست
 
بدون تو دیگر هیج چیز سرجایش نیست....
 
خواهش میکنم....
 
برگرد...
 
ادمی نیستم که بتوانم بدون احساساتم سر کنم
 
پس خواهش میکنم دوباره برگرد....
 
با من اشتی کن
 
سخت نیازت دارم....
 
دیگر همیشه انی میشوم که تو میخواهی
 
دوباره با هم تمام زیبایی هارا فتح میکنیم
 
دوباره با هم با دیدن یک شاخه گل زندگی میکنیم
 
دوباره با هم اشک میریزیم به پای تمام دلشکستگی ها
 
دوباره با هم میرویم به دریاچه اب های درخشان
 
جاده ی سفید رویاها
 
ایستگاه جنگلی
 
تپه ی بنفشه ها
 
کوچه ی عاشق ها
 
با انشرلی همراه میشویم و تمام این زیبایی هارا قدم میزنیم....
 
دوباره با هم در خواب هایمان،در رویاهایمان میرویم سراغ کسانی که به ما یاد دادند
 


تاريخ : یکشنبه 05 آبان 1392 | 23:59 | نویسنده : Gordafarid | ارسال نظر(5)
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران